تبليغاتX
نوشته های ارمین




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



فالنامه حضرت حافظ



آمار وب



طراح قالب:



موزیک و سایر امکانات





تا اخرش رو بخون

برا ی تو می نو یسم که هرگز گنا هت را نمی توانم ببخشایم نمی دانم چه می گو یم بگو برای تو اهمیتی ندارد که بدانی تو بها نه ی تلخی هستی بر گونه های هر لبخند تا بسوزد ودم برنیاورد.شاید باز هم تحملت کنم چون تو یک تحمیل برسم من از روزگار هستی اما این دلیل را همیشگی ندان بلکه باور کن که در اخر دوستی ما به تلخ تر از خودت مبتلا خواهی شد.تمام احساساتم را به بازی گرفتی انقدر دروغ که باور کردم اما مشت بسته ات که باز شد فهمیدم که ارزش دوست داشتن را نداری .ننگین ترین لحظه ی زندگیم اشنایی با تو بود.من خیلی چیزهارا نمیدانم ونمیخواهم بدانم چون تو بهانه ای شدی تا بدانم راه زندگی خیلی ناامن است.اشنایی های خیابانی بوی صداقت نمی دهد وازدواج های این چنینی سرگردانی در مرداب است.حسی که به تو دارم  حس غروبی است به سیاهی دل شبهای ابری .حس قاصدکی است سوار بر طوفان.حس موجی است که سربه صخره می کوبد.حس یک نگاه خسته به امتدادی بی پایان.حس قایق نشسته ای که قایقش شکسته وبالاخره نفرتی که عمق دارد.اعتراف می کنم جدایی ما به سودهردونفرمان بود اما اشناییمان تنها به زیان من تمام شد. تو ما ننده نسیم صبا نرم واهسته ونوازشگرانه از مقا بل چشم وگوشم گذ شتی وبر قلبم نشستی اما مثل طوفان  سهمنا ک وویرانگرترکم کردی. تو بجای من هم تصمیم گرفتی .خود خوا ها نه. غیر عادلا نه وظا لمانه کاش دراینده اوکه برجایم نشسته همین کاررا بکند که تو امروز بامن کردی.انسان دلش ازسنگ نیست تازه سنگ هم باشد از ناملایمات میشکند. برو که از اندیشیدن به تو غمگین می شوم وبرعمر تلف کرده حسرت می خورم شاید اگر روزی پشیمان بشوی خدا از گناهانت بگذرد اما مردم تورا نخواهند بخشید.توسزاوار همان کیفری هستی که برای تمام کسانی که حریم حرمت دلهایشان را شکسته ای لذت بخش ترین لحظه هاست. من نسبت به گذشته نسبت به دوران قبل از اشناییمان چیزی را از دست نداده ام نه تنها از دست نداده ام  بلکه کوله باری از تجربه به تجربه های اندکم افزوده شده.اگر هم از نوشته هایم رنجیده باشی ناراحت نمی شوم چون میخواهم چیزی راکه با تمام وجود حس کرده ام تو بخوانی.برای من نگران نباش  من همیشه می خندم به اب به اینه به افتاب به دریا به کوه به جنگل تا زندگی کنم.


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







 

وقتی کسی رو دوست داری، حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیا رو بدی، فقط یه بار نیگاش کنی

به خاطرش داد بزنی، به خاطرش دروغ بگی

رو همه چی خط بکشی، حتی رو برگ زندگی
قید تموم دنیا رو به خاطر اون می زنی
خیلی چیزارو می شکنی، تا دل اونو نشکنی
حاضری حرف قانونو، ساده بذاری زیر پات
به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب با وفات
وقتی بشینه به دلت، از همه دنیا می گذری
تولد دوبارته، اسمشو وقتی می بری
حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی
بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی
وقتی کسی تو قلبته، یه چیز قیمتی داری
دیگه به چشمت نمیاد، اگر که ثروتی داری
حاضری هر چی بشنوی، حتی اگه سرزنشه
به خاطر اون کسی که خیلی برات باارزشه
حاضری هر روز سر اون با آدما دعوا کنی
غرور تو بشکنی و باز خودتو رسوا کن
حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی
پشت سرت هی چی می گن چیزی نگی، گوش بکنی
حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس
وقتی کسی رو دوست داری، معنی نمیده دیگه ترس
وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی
نذار از دستت بره، این گنجه خیلی قیمتی

"تقدیم به عزیرترینم"


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







بارش اشک

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

             سرزمین وداع را می سوزاند

کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

      هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

      هنوز همه لبخند هایت را به او نگفته بودی

     هنوز همه لبخند های خود را به او نشان نداده بودی

همیشه اینگونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

                   زود از دنیای تو میرود

           امشب تموم گذشته ام را ورق زدم :

پر از لحظه های سیاه . لحظه های داغ و پر التهاب بی قراری . دلتنگی

افسرده . خاموشی . سکوت . اشک . سوختن ....... چیزی نیافتم

    دلم به درد می آید وقتی سرنوشت را به نظاره می نشینم

    کاش میشد سرنوشت را با آن روزهای شیرین عجین کرد

         نفرین به بودن وقتی با درد همراه است.

من از قصه زندگیم نمی ترسم من از بی تو بودن وبه یاد تو زیستن

         و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم .

زندگیم در اوج جوانی بین شب وروزهایی است که باید بهترین

  سال های زندگیم باشد چنان به هم گره خورده است

            که منجر به نابودی همه جانبه ام می شود .

            ای کاش میتونستم از دستت فرار کنم

به چه زبانی بهت بگم ازت بدم میداد تو رو خدا دیگه دنبالم نیا

            دلم هوس لحظه معراج روح را کرده است

دست تو سایه تو همیشه بر سر آدم ها قدرت نمایی میکند

تا آدم ها خلق میشن تو موجود نفرت انگیز به دنیا میاد

          دلم می خواهد تمام بغض هایم را جمع کنم

          و با وجود و تمام اشک هایم بگویم

 

 

 


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







به نامافریننده ی عاشقها

حتما می پرسید چرا عاشقانه ؟ باور کنید اگر جواب این سوال 
       هم به کوتاهی خود سوال بود.حاظر بودم ده بار به این سوالتان
       پاسخ دهم.حاظر بودم به دهها سوال این چنینی دهها بار پاسخ
       دهم. نه اینکه پاسخش طولانی باشدنه مشکل آنجاست که
       پاسخ این سوال به آسانی در قالب کلمات نمی گنجد.به قول
       سهراب:وتنهایی من شبیخون حجم ترا پیشبینی نمی کرد
       و خاصییت
عشق این است
     
عاشقانه چون دوست دارم به همه بگویم میشود عاشقانه نوشت
   
   عاشقانه خواند عاشقانه سرود و عاشقانه زیست
    
  عاشقانه چون دوست دارم زمزمه های دلمرا فریاد کنم.دوست
      دارم هم نوا با شما هم صدا با دلتان
عاشقانه زندگی کنم.
     
عاشقانه زندگی کردن چندان دشوار نیست عاشقانه مردن هم
      همین طور . خدا کنه
عاشقانه هم محشور شویم. 


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







دیگه چی بگم تا بفهمی خسته ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه چی بگم؟ چه جوری بگم؟ به چه زبونی بگم ها به چه زبونی؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا دیگه بهتر از این بلد نیستم یادم ندادن جور دیگه باهات حرف بزنم................

به همه خوبی کردم بدی دیدم به همه محبت کردم بد کردن باهام آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟ من انداختی میون این همه آدم غریبه که هیچ کدوم حرفمو دردمو نمیفهمن. هیچکی نمیفهمه درد من چیه.نمیفهمه من چی میگم.....خدایا چشمه اشکم خشکید بس که اشک ریختم .....دیگه تحمل این دوشا تمام شده دیگه نمیتونه این همه غم و غصه رو تحمل کنه نمیتونه نمی تونه میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه تا کی سنگ صبور همه باشم؟ تا کی به همه کمک کنم ؟ چرا یکی پیدا نمیشه کمک من کنه؟ ها؟ چرا یکی نیست مرهم زخمای دل من باشه ها؟ آخه چرا؟ خدا چرا؟

چقدر غریب شده ام میان این همه آشنا.............


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







تقديم به کساني که بي هيچ جرمي آهسته تر از ياس به خواب رفته اند ...

امشب باران به ميهماني چشمانم آمده ...
خسته ام خسته از همه کس و همه چيز حتي از نفس کشيدن...
امروز عقربه هاي ساعت حادثه را برايم به تصوير کشيدند ...
اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگي را با آه سردي مي نوازم


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







دیگه بریدم بسمه بسمه .............

دیگه واقعا بریدم بسه خدایا بسه

کم آوردم نمیتونم از همه چی خسته شدم از همه چی تا کی دیگه خودمو گول بزنمو بگم آروم باش؟
دلم داره میترکه میفهمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدا دیگه نمیتونم باور کن............از این مرگ تدریجی بیزارم...............تحمل ندارم................

هر روزم شده اومدن به اینجا یا خوابیدن یا رفتن و قدم زدن................. آخه تا کی؟ تا کی اینجوری ادامه بدم؟ ها؟ ها ؟ چرا من فقط ازت آرامش خواستم خیلی زیاد بود؟ آره یعنی سهم من نبود ؟؟؟؟؟


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







یه داستان خیلی داغ و جالب ..!

 

قندان

 

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ، به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود‎. او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک هم اتاقي دختر بنام Vikki ‎ زندگي ميکند. کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل بود.

 او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت : " من ميدانم که شما چه فکري مي کنيد ، اما من به شما اطمينان مي دهم که من و Vikki فقط هم اتاقي هستيم‎ . "
حدود يک هفته بعد‎ ، Vikki پيش مسعود آمد و گفت : " از وقتي که مادرت از اينجا رفته ، قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر نمي کني که او قندان را برداشته باشد ؟‎ " "خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به او ايميل خواهم زد‎."
او در ايميل خود نوشت‎ : مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت واقعيت اين است که قندان از وقتي که شما به تهران برگشتيد گم شده‎ . " با عشق، مسعود
روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون از مادرش دريافت نمود‎ : پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki رابطه داري ! ، و در ضـــمن نمي گم که تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت واقعيت اين است که اگر او در تختخواب خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده بود.

 

 با عشق ، مامان


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







:: چرا تنهاي تنهايم!؟

 

من گريان و نالانم

و من تنهاي تنهايم

درون کلبه خاموش خويش اما،

کسي حال من غمگين نمي پرسد

و من درياي پر اشکم

که طوفاني به دل دارم

درون سينه پر جوش خويش اما،

کسي حال من تنها نمي پرسد

و من چون تک درخت زرد پاييزم

که هردم با نسيمي مي شود برگي

جدا از او، جدا از او،

و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند...

کسي ديگر نمي کوبد

در اين خانه متروک

کسي ديگر نمي پرسد

چرا تنهاي تنهايم!؟


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







:: ای مهربون زیبا...

 

یه مهربون لب دریا

مثله رویا وای چه زیبا

یه مهربون پاک معصوم وای چه آرم

انگاری همین حالا آمده دنیا

یه تولد لـب ساحل

یه تبسم از ته دل

یه آدم دیگه نیست تنهایه تنها

یه مهربون که با گریهاش نوشته

همه مهربون های گمشده پیدا بشن دنیا بهشته


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |







كجايي تو پينوكيو؟ شنيده‌ام جدي‌جدي آدم شده‌اي و رفته‌اي به دنياي آدم‌ها. مي دانستم. از همان اول كه آرزو داشتي پسر واقعي بسوي مي‌دانستم. آدم‌ها همين‌طوري هستند ديگر. در دنيايشان نه از فرشتة مهربان خبري هست، نه از شهر بازي بچه‌ها، نه از مهرباني پدر ژپتو، نه از درخت پول و نه از باقي تخيلات. آنجا حتي گربه‌نره و روباه مكار هم پيدا نمي شوند. توي دنياي آدم‌ها هرچقدر هم حقه‌باز و دغل باشي، باز مي تواني خودت را آدم جا بزني و هرچه هم دروغ بگويي، دماغت دراز نمي‌شود. آخر تو رفته‌اي دنياي آدم‌ها چه كار؟! با آن ساده‌دلي‌ات چطور مي‌خواهي در دنياي آدم‌ها دوام بياوري، پينوكيو؟! تو كه خودت ديدي توي همان كارتون آدم‌ها چه بلاهايي سرت آوردند. يك بار تبديلت كردند به الاغ، يك مدت عروسك خيمه‌شب‌بازي‌ات كردند، يك بار هم نزديك بود بياندازندت توي آتش. حالا چرا اين‌قدر اصرار داشتي خودت هم تبديل به آدم بشوي، نمي‌دانم. مي‌ماندي توي كارتون، شيطنت‌ات را مي‌كردي! چرا نماندي؟ چرا رفتي و كارتون را هم با رفتن‌ات تمام كردي؟ فكر نكردي ما هم بدون تو و باقي كودكي‌مان، مثل خودت آدم مي‌شويم و غرق در دنياي آدم بزرگ‌ها؟!
پينوكيو! رفيق قديمي! من از دنياي آدم‌ها خسته شده‌‌ام


[+] نوشته شده توسط ارمین در | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Ghaleb New & Music Cod & Best Roman & Hafez Fall

کداهنگ میخواهی بیاتو

.::خانوم طلا::. .::نوشته های ارمین::.
http://ghazal-andy.persiangig.com/document/123.gif